خرید بک لینک
مرا به شعر دعوت کردیبه دوست داشتن به راهی که بلد نبودمبه بیراه شایدمرا به دوست داشتنبه عشق دعوت کردیبه راهی که بلد نبودمبه آرزوهایممن شاعر راه تو شدمعاشق شدمدوست داشتَنَم آمدخنده بر لبنور در دلَم آمدمرا آرزوهایم به فریب مدامدچار می کندمنِ خسته رامدام دچار می کندآرزوهایمآرزوهایی کهآرزو می مانندو من خسته تر از همیشهدوباره و دوباره و دوبارهدچار می شومآنقدر که تمام شومهم منهم آرزوهایمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 7:20

طناب پوسیده را در دست گرفته امنخ به نخ نشسته ام دوباره می بافم پوسیده نخ هامدام در می روندپاره‌ می شوندو من چنان مسرانهنخ به نخ دست گرفته ام این پوسیده طناب راکه زمان مبهوت مانده---نخ بر روی نخ می گذارماز زیر به رو می بَرم، می کِشماز رو به زیر می بَرم، می کِشمپاره می شود این پوسیده طنابو من دست های زخم خورده رادوباره بر نخ ها می پیچممی بافم می بافم می بافمو این طناب در نمی آیدو مدام و مدام و مدامپاره می شوداز این نخ های پوسیده شده---زمان مبهوت ماندهمی گذرد بر منپیر می شومخون بر دست هایم دلمه بسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 7:20

دلم میخواست آلزایمر داشتمیادم می‌رفت بهم چی گذشته این چند وقت میرفتم با ذوق اون کت و شلوار سفید گوشه ی کمد رو برمیداشتم و برانداز میکردمبه بهونه ای پیدا میکردم زنگ بزنم که مسیر صحبت رو بچرخونم به سمت : +چه خبر ؟-امن و امان !+امن نوشتنی یا امن خواندنی ؟- که زنگ زدی سوال کامپیوتری بپرسی ؟+ کی بیاییم عروسی ؟ لباسم از مد افتاد- تو بیشتر از من ذوق داری تو بیشتر از من گیجی انگار+تو که نمیپوشیش بگذار گوشه کمد باشه ضرر نداره...کاش آلزایمر داشتمکاش سفارشهات رو یادم می‌رفتکاش نصیحتهات رو یادم می‌رفتکاش گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 7:20

دلبری داشته باشی و نباید که ببوسی سخت است...

باورش داشته باشی و نباید که بگویی سخت است...


این همه شوق که به دیدار و وصالش بستی

همه را خواب ببینی و سرابش سخت است...

+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۳ ساعت 22 توسط for you  | 

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 7 شهريور 1403 ساعت: 0:34

خواستم به قول سعدی بنویسم "هرگز حضور حاضر غائب شنیده ای" اما در مصرع دومش گیر کردم. من دلم هیچ کجای دیگری نیست. آدم گریز شده ام. نه؛ آدم گریزم کرده اند. بله سعدی جان من در میان جمع ام اما دلم اینجا نیست. اینجا نیست و هیچ کجای دیگر هم نیست. اصلاً میدانی سعدی جان از دل دادن و دل بستن و دلداگی خسته ام. خسته که نه، دردمندم. دردمند. کلمه جالبی است. من از آدم ها دردمندم. از آدم های نزدیکم. از آدم های دورم. از آنها که میشناسم شان. از آنها که نمی شناسمشان. از "تو". از تمام آن "تو"هایی که دوستشان داشتم. از تمام آن "تو"هایی که به ادعا دوستم داشتند.آدم گریز شده ام. اصلاً دلم میخواهد به قول اخوان کوله بارم را بردارم. چوب دست خیزران به دست گیرم. برم تو راه بر برگشت بی فرجام. راه بی فرجام. الان که فکر میکنم من تمام عمر همین راه را رفته ام. راه بی فرجام تمام راه های رفته منه.دیشب خوابم نمی برد. همینجوری نصف شبی انگار که میگن لحظه آخر قبل مرگ تمام زندگی ات جلو چشمانت عبور می کنند. آدمهای زندگی ام به صف شده بودند و موزیانه خنده های فتح شان بر لب جلو چشمانم رژه میرفتند. جالب بود حتی آنها که تا به حال چهره شان را هم ندیده بودم، بودند. یعنی چهره شان مفهوم نبود اما میدانستم این مثلاً همان فلانی است. مثلاً همان "تو"یی است که سالها خاطرات خوب من بود. اما حالا لبخند زنان رد میشدند و به لبخندی که نمیدیدم می فهماندند که عمری من اسباب بازی اوقات فراغتشان بوده ام. آری برای بعضی اسباب بازی بودم. برای بعضی گره واکن مشکلات، برای بعضی چاه بازکن گرفتاری هایشان. برای بعضی آدم پرکن اوقات فراغتشان. برای بعضی پله ترقی شان. برای بعضی انگیزه حال بهترشان. برای بعضی...اما هیچکدامشان برای خودِ من با من نبودند. من آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 14:56

به چشمهایت خیره شده ام. صدای حرف زدنت موهوم در گوشم میپیچد. با لبخند ذوق زدگی از فتوحاتت تعریف میکنی. از پیشنهاد کار جذاب آقای ایکس. با جزییات می گویی. از سلام و احوالپرسی شروع میکنی تا پیشنهاد کار جذاب. صدایت موهوم به گوشم میرسد. محو چشمهایت شده ام. ذوق چشمهایت بلندتر صحبت میکنند. اینگونه حرفهایت را بارها شنیده ام. با همان لبخند ذوق زدگی. از پسری که در سفر دیده بودی و تلفنش را گرفته بودی برای سفرهای بعد. از دوست دوستت که فلان قول را داده. از آن یکی که دوستت داشت و از هزار داستان مشابه از فتوحاتت. اما چشمهایت بلندتر صحبت میکنند. وسط حرف زدن هایت ناگهان با تعجب میپرسی: "ناراحتی". لبخند تلخم گوشه لب هایم مینشیند. این لبخند تلخ را خوب میشناسی. حس میکنی زیاده روی کرده ای. سعی میکنی قصه را به طنز بکشانی. آخرش هم مثل همیشه جمله تکراریه "اما تو که جایگاه خودت رو میدونی" را پرت میکنی توی صورتم. همیشه اینجور وقتها آرام میگویم میدانم. اما واقعاً نمیدانم. حالم بد است. به نردبان قدیمی شکسته ای می مانم که گوشه یک حیاط قدیمی به دیوار تکیه داده شده. قدش به پشت بام هم دیگر نمیرسد. چند پله اش شکسته. نردبانی که روزی تمام قوایش را نگه می داشت تا "تو" بالا بروی بالاتر بالاتر. اما این روزها دیگر به کار نمی آید. پله برقی آمده. آسانسور. میدانی من اصلاً قرار نبود نردبان تو باشم. قرار بود پیاده برویم. کنار هم در جاده های صاف. جاده های بلند. اما تو پله پله از من نردبانی ساختی برای بالا رفتن و من از ذوق بالا بودنت شاد بودم. اما این روزها دنبال راه های سریعتر میگردی. راه های آسانتر. جذابتر. این روزها هیچکس نردبان های قدیمی شکسته را دوست ندارد. این روزها همه دنبال آسانسور میگردند. دنبال پله برقی. این رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 17 مرداد 1403 ساعت: 14:56

اينجا كاملاً شخصي مينويسیم به دور از همه قالبهاي اجتماعي شغلي تحصيلي سياسي و خانوادگيمان...
برای تو میتواند برای هر که باشد. هرکس که برای ما تویی بوده هست یا خواهد بود.بسته به زمان مکان و حالمان شاید...

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: يکشنبه 24 تير 1403 ساعت: 20:05

هر آدمی توی زندگیش به یه تو نیاز داره که بعد هر قهر بهش بگی: با همه اخلاق گندت نمیدونم چرا دوستت دارم حتی بیشتر از قبل...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۳ ساعت 22 توسط صبور  | 

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: چهارشنبه 6 تير 1403 ساعت: 19:04

- نمیخوای دعوتم کنی خونه با خانواده ام آشنا بشی؟

+نه

- چرا؟

+ چون از دور قشنگتری، میترسم نزدیکم بشی و خیالت خراب شه...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۳ ساعت 19 توسط صبور  | 

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 13:22

-سلام.صبح به خیر، خوبید؟

+ اگر این شب زنده داری ِ نداشتنت زنده موندنه،آره...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۳ ساعت 19 توسط صبور  | 

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 13:22

- فکر میکردم بیش از اینها برات مهم باشم، دلت برام تنگ شده باشه...

+ واسه خیالت آره، واسه خودت نه!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۳ ساعت 19 توسط صبور  | 

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 13:22

به طرز وحشتناکی آرومم

آخرین رشته اتصالم برید ...

الخیر فی ما وقع

یقینا کله خیر

پ.ن: از جزئیات نپرس فقط بهم تبریک بگو

پ.ن: به قول استاد فزت و رب الکعبه

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 23 توسط صبور  | 

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: دوشنبه 7 خرداد 1403 ساعت: 17:44

آخرین باری که عاشقانه نوشتم یادم نیست آخرین باری که از آغوش گقتم، از ذوقِ داشتنت ،از آرامش ِبودنت، حتی از خیالت...

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:41

ببین هر مدلی میخوای باهام تا کنی تا کن میخوای بیا میخوای برو میخوای بمون میخوای نمون خواستی بخند خواستی نخند خواستی قهر باش خواستی آشتی کن ببین هر کاری که دلت میخواد بکنی بکن فقط یه چیزی این قدر ازم دور نشو که از داشتنت ناامید بشم"

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۳ ساعت 2 توسط صبور  | 

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: شنبه 25 فروردين 1403 ساعت: 8:26

سلام. ساعت ۳ صبح است و چند ساعت مانده به پایان سال و شروع سال جدید. سال ۱۴۰۳ و من این گوشه دنیا روی مبل، جلو تلویزیون روشن نشسته ام و به تو فکر میکنم. به ۱۲ سال پیش. نمیدانم شاید هم ۱۱ سال یا ۱۳ سال. من هیچ وقت تاریخ ها را خوب یادم نمی ماند. برعکس تو. به تو فکر میکنم. به آن میز وسط اتاق. اتاقی در گوشه طبقه یازدهم آن مجتمع سر بلوار. به خودم فکر میکنم. به اینکه چه شد که بعد از آن همه سال سابقه کار استعفا داده بودم و از این همه دنیا آمده بودم نشسته بودم پشت میزِ آن گوشه دیگر همان اتاق طبقه یازدهم سر بلوار.هر چه به مغزم فشار می آورم اصلا یادم نمی آید سر صحبتم با آن دخترک چادریِ ظریف از کجا شروع شد. باز هم برعکس تو. که همیشه جزئیات حرفها را یادت می ماند. اما مطمئنم چشمانش و لبخندش شروع کننده داستان بوده اند. من همیشه آدمها را از روی چشمانشان می شناسم و بعد لبخندشان. و تو چشمانت آغاز ماجرا بوده است بی شک. از آن همه صحبت هایی که آنجا بین ما شده هیچ یاد ندارم جز همان ها که تو برایم یادآوری کردی. آنروزها به خیالم درگیر تو نشده بودم. اصلاً شاید فکر نمیکردم به اینکه تو ادامه ای داشته باشی در من. اما میدانی بزرگترین ناشناخته آدم ها همین ته دل و ته ذهن آدمی است. آدمی حتی خودش هم نمی داند ته دلش ته ذهنش چه خبر است. چند ساعت مانده به سال تحویل و من نشسته ام روبروی تلویزیون روشن که صدایش آنقدر کم است که هیچ چیز نمی شنوم.همه خوابند و من دارم به تو فکر میکنم. من در یک نگاه عاشق تو نشدم. حتی در یک هفته هم نه. در یک ماه هم نه. اصلا من درگیر عاشقی نشده بودم. اما ته دلم ته ذهنم خودش داشت آرام آرام، کاشی به کاشی، ترمه به ترمه، نقش جهانی از تو می ساخت. حتی آن روز که پیگیر آمدنت بودم که بیایی همکاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا میرزایی تاريخ: شنبه 25 فروردين 1403 ساعت: 8:26

صفحه بندی