خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
-
تاریخ: 1401/2/25 ساعت: 2:54
به نگاهتبه حرف به حرف کلامتبه لبخندتبه وعده های قشنگ اتبه قصه های بلندت به نغمه های لوندتبه آنهمه شوراشتیاقتبه ادعای وفایتبه تمامی "تو"به خیالمبه آرزوی محالمایمان مرا گرفته ای "تو" + نوشته شده در شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 20 توسط for you | Adblock test (Why?)
تو
-
تاریخ: 1399/2/13 ساعت: 22:58
گوشی را بردار، زنگم بزن بگو :مراقب خودت باش...به خدا به همین سه کلمه قانعم...
مثل تو صیاد را کس نگریزد ز دام
-
تاریخ: 1398/11/14 ساعت: 20:31
هزار قصه دارمحوصله و قلم و مغزم یاری نمیکند اما...
یه اعتراف کنم؟
-
تاریخ: 1398/7/27 ساعت: 7:51
یک دنیا اتفاقات خوب این دو هفته برام رقم خورد ،نبودی که ببینی، نبودی، نبودی...
... عشق او ورزم
-
تاریخ: 1398/7/27 ساعت: 7:51
بعضی میگویند قواعد دنیا را بد نوشته اند و بعضی میگویند قوانینش رابعضی به سرنوشت ربطش میدهند و بعضی به قسمتبعضی از بازی روزگار میگویند و بعضی از بازی زمانههر چه که هست مهم نیستمهمش اینجاست که شاید همین نرسیدن است که ماندگار میکندهمین مجال اندکِ پنهانی راکه آرام آرام عشق "تو" را بورزم و دلم آرام بگیرد...
به همم ریخته است ، مدتهاست...
-
تاریخ: 1398/7/27 ساعت: 7:51
هرکس نمیدونست تو میدونستی که اهل موسیقی نبودم و نیستم مگر وقتی که اتفاقی بی افته و دلتنگی و بی قراری اون قدر بهم فشار بیاره که حتی رمق نوشتن رو ازم بگیره، این چند روز دارم آهنگ چه بگویم سالار عقیلی رو گوش میدم .دلتنگتم.چاره ای ندارم.اجازه میدی گریه کنم...؟
پیش کش
-
تاریخ: 1398/7/27 ساعت: 7:51
امروز همزمان دو تا از کتابهام که چاپ شده بود به دستم رسید... پ.ن: یاد پستی افتادم که قبلا نوشته بودم: روزی کتابم رو چاپ میکنم و اولش مینویسم پیشکش به آنکه هرگز نیامد...
من در پی خویشم به تو بر میخورم اما
-
تاریخ: 1398/7/27 ساعت: 7:51
حضور "تو" برفی است که آرام میباردخنک، سفید، پر از زیباییامابه دست که می آیی تمام میشویانگار که هیچگاه نبوده ای گریز "تو" از من ناگزیر تو استببار ای برف زیبابه دست هم که نیایی به دست هم که نمانیآمدنت؛ آرامش من است عنوان از هوشنگ ابتهاج
دلبر که جان فرسود از او
-
تاریخ: 1398/7/27 ساعت: 7:51
هوای خیال تو مست می کند مراهوای خیال تو برف می کند مراعاشقم می کندبرف می شوم میبارم میمیرم
شیر و خرما
-
تاریخ: 1398/7/27 ساعت: 7:51
یه لیوان شیر داغ و خرما دست میگیرم میام بالا سرت . آروم صدات میکنم، میگی چه ساعتیه؟ میگم ۵ و نیم صبح. میگم اینا رو بخور و بخواب . دیشب درست شام نخوردی. میخندی میگی خیر ببینی زن. صبح هیچ مکالمه عاشقانه ای بینمون رد و بدل نمیشه، اما نگاه هر دومون برق داره یه لبخند رضایت. دوست داشتن همه ش به گفتن نیست ...
رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 22:18
و این حجم درد هجمه می آورد بر تنم، جانم، روحم، قلبم چگونه دوام می آورد، چگونه دوام می آورم
تو همهسرم
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 22:18
چند شب پیش، چهارشنبه بود به گمانم، از حجم خستگی و فشار کاری درمانده بودم ، مستاصل،خسته خسته خسته به کوچکترین تلنگری فرو ریختم و اشک ریختم، بغض کردم و هق هق زدم.مردد مانده بودی چرا؟ من برای اولین بار آ
اینجا هوا سرده ولی برف نمیاد 4
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 22:18
اون موقعها کتاب زیاد میخوندم. قرارم این بود تو که بیای بشینیم با هم کتاب بخونیم من برات از کتابهایی که خوندم بگم برات از سالینجر بگم از دولت آبادی. بگم چجوری یه کتاب سیصد صفحه ای رو تو یه شب خوندم. از
اینجا هوا سرده ولی برف نمیاد 5
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 22:18
صداهاشون همش توی گوشمه.از پنجره چشم دوختم به حیاط. اون یه ذره باغچه رو گل کاشتن تازگیا. اما سرما زده همشون یخ زدن. استکان چایی رو میچسبونم بصورتم. گرماش آرومم میکنه. حالم خیلی خوب نیست. مامان همش میگه
من همه هیچ
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 22:18
تو دلم ازت میپرسم : اگر نبود به خاطر دخترمون، به خاطر حرف مردم حتی به خاطر وابستگیمون طلاقم میدادی.نه؟جواب میدی: آره، آره، آره..دلخور میشم و بغض میکنم و تموم میشم اما یه چیزی این وسط آزارم میده : من کی این قدر ضعیف شدم که به جای تو فتوا صادر میکنم؟ من توی خیالم کی از چشمت افتادم که این قدر ترس دارم ...
بعد یک عمر...
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 22:18
در تمام این سالها فکر میکردم حتی اگر دوستم نداشته باشی ،ذرهای از علاقه و محبتم بهت کم نمیشه ، اما اشتباه میکردم.شاید این بی رحمانه ترین برداشت عمرم بود...
مرا جانی، مرنجانم...
-
تاریخ: 1398/1/6 ساعت: 22:18
بعد یک عمر نشستم که تماشات کنم دیدم حسی به تو دارم که سراسر غم بود...
کاردستی
-
تاریخ: 1397/11/3 ساعت: 13:56
من که با عکس تو این قدر به هم میریزم گر به آغوش من آیی به یقین میمیرم پ.ن:یه روز حکایت شب میلاد حضرت زینب و روزهایی که بر من گذشت رو برات مینویسم...۳۱ فروردین هشتاد و نه بود...
هواییِ خوب
-
تاریخ: 1397/11/3 ساعت: 13:56
امروز با اختلاف یکی از بهترین روزهای این چند ماه بود. فارغ از هر دغدغه ای، بیپروا، آزاد آزاد آزاد...حس رضایتی که مدتها بود به این شیرینی تجربهاش نکرده بودم. امروز چند ساعتی رو به زیارت استادم رفته ب
بازخوانی آذر ۹۵
-
تاریخ: 1397/11/3 ساعت: 13:56
دلم خیلی پر بود خیلی خون بود خیلی زار بود هی غر زدم, هی ناله کردم هی بیتابی کردم هی گفتم و اشک ریختم و اشک ریختم و گفتم. هیچ چی نگفت هیچ چی ! دریغ از یه کلمه! گفتم : ببخشید اعصابت رو خرد کردم فکر کنم حالت خوب نیست حوصله ت نمی رسه .خداحافظ. بهم اصرار نکرد حرف بزنم اصرار نکرد بمونم .اصرار نکرد آرومم ک...